تبليغاتX
تیامی

تیامی

بودنت هديه اي است براي دل كوچك من ، آرزوي من شادي دل دريايي توست....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 13:56  توسط امیر  | 

یکی بود یکی نبود....

میخوام برات قصه بگم قصه ی یک سنگ سفید...

چشمی همیشه منتظر.... که اشکشو هیشکی ندید....

میخوام برام دعا کنی به گریه عادت نکنم...

اگه یه روز دلم گرفت ازت شکایت نکنم...

میخوام برات قصه بگم قصه ی یک چشم کبود...

اخر قصه که میشه "باز یکی بود یکی نبود"....

کاشکی میشد یه شب بیای یه جشن ساده بگیریم...

همین که افتاب در اومد بخاطر هم بمیریم....

تو کوچه های خاطره نوشته با خطی درشت...

عزیز من برو سفرعاشق تو بدجوری مرد...

دلم میخواد یه بار دیگه بیای کنار پنجره...

داد بزنم عزیز دل برام دعا کن از ته

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 13:52  توسط امیر  | 

شکر ایزد را که دیدم روی تو / یافتم ناگه رهی من سوی تو

چشم گریانم ز گریه کند بود / یافت نور از نرگس جادوی تو

پس بگفتم کو وصال کو نجاح / برد این کوکو مرا در کوی تو

جستجویی در دلم انداختی / تا ز جستجو روم در جوی تو

خاک را هایی و هویی کی بدی / گر نبودی جذب های و هوی تو

 

گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم
گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم
"باید برم" برای تو فقط یه حرف ساده بود
کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
شاید گناه تو نبود شاید که تقصیر منه
شاید که این عاقبت این جوری عاشق شدنه

سفر همیشه قصه ی رفتن و دلتنگیه
به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه
همیشه یک نفر میره آدم و تنها می ذاره
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا می ذاره
همیشه یک دل غریب یه گوشه تنها می مونه
یکی مسافر و یکی این وره دنیا می مونه

دلم نمیاد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم میره جون
بمون برای کوچه ای که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه

سفر همیشه قصه ی رفتن و دلتنگیه
به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه
همیشه یک نفر میره آدم و تنها می ذاره
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا می ذاره
همیشه یک دل غریب یه گوشه تنها می مونه
یکی مسافر و یکی این وره دنیا می مونه

دلم نمیاد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم میره جون
بمون واسه خونه ای که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره ای که عاشق دیدن توست !

بمون برای کوچه ای که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه

بمون واسه خونه ای که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره ای که عاشق دیدن توست !

بمون برای کوچه ای که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه

 

بوسه ی عشق به لبهای ترت خواهم زد

 تیر ی از جنس وفا بر جگرت خواهم زد

ترک این مست مکن تا نشوم پست زمان

گر نخواهی تو مرا باز درت خواهم زد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 17:23  توسط امیر  | 

ببين جدايي از تو داره منو مي کشه

Bana nas?l k?yd?n bilemiyorum

چه طوري دلت اومد (باهام اين کارو بکني) نميتونم بفهمم

Her bakt???m yerde hat?ram sakl?

با هر نگاهم به هر چي. خاطره ها جلوي چشامو مي گيرن

Senden ba?kas?n? istemiyorum

بي تو هيچ چي رو نمي خوام

Sana ben doyamad?m

من ازت سير نشدم

seni hiç unutamad?m

اصلآ نتونستم فراموشت کنم

art?k d?nmesen bile benkerim seni can?m

اگه برنگردي بازم منتظرت مي مونم جونم

Offf Offfffff ?zledi

آه . . . آه ه ه دلم تنگ شده


Offfff Offff Seni çok sevdim

آه . . . آه ه ه تو رو خيلي دوستت داشتم

Seviyorum seni yar

يار دوستت دارم

G?zlerim Sana A?lar

اين چشمام برات اشک مي ريزن

Her?eye ra?men sevgilim


با وجود همه چي عزيزم


Seni Seven biri var

يکي هست که تو رو دوست داره

Seviyorum seni yar

يار دوستت دارم

G?zlerim Sana A?lar

اين چشمام برات اشک مي ريزن

Her?eye ra?men sevgilim

با وجود همه چي عزيزم

Seni Seven biri var

يکي هست که تو رو دوست داره

Ayr?l???n beni bak l?dürüyor

جدايي ات(جدايي تو ازم) داره منو مي کشه ببين

Bana nas?l k?yd?n bilemiyorum

چه طوري بهم دلت اومد نميتونم بفهمم


Her bakt???m yerde hat?ran sakl?

با هر نگاهم به هر چي. خاطره ها جلوي چشامو مي گيرن

Senden ba?kas?n? istemiyorum


بي تو هيچ چي رو نمي خوام


Sana ben doyamad?m

من هنوزم ازت سيرنشد ام


seni hiç unutamamd?m

تو رو اصلآ نتونستم فراموش بکنم

art?k d?nmesem bile beklerim can?m

اگه برنگردي بازم منتظرت مي مونم جونم

Offf Offfffff ?zledi


آه . . . آه ه ه ه دلم تنگ شده


Offfff Offff Seni çok sevdim

آه . . . آه ه ه تو رو خيلي دوستت داشتم


Seviyorum seni yar

يار دوستت دارم


G?zlerim Sana A?lar

اين چشمام برات گريه مي ريزن


Her?eye ra?men sevgilim

Seni Seven biri var

يکي هست که تو رو دوست داره


Seviyorum seni yar

يار دوستت دارم


G?zlerim Sana A?lar

اين چشمام برات گريه مي کنن


Her?eye ra?men sevgilim

با وجود همه چي عزيزم


Seni Seven biri var"


يکي هست که تو رو دوست داره


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 9:26  توسط امیر  | 

باز راز ناز ساز و آواز چشمانت در دلم غوغایى از غم به پا كردچشم و گوش و لبم از دل تو را صدا كردخنده ی اشكانم مستى جانانه اى بر پا كردشور و هستى عشقت چشمهاى بینایم را كور كردنور و دورى چشمت مرا از خود جدا كردهور و حورى شكلت در من نورى از تو به پا كرد

رویای من، رویا ی من، رویای بی همتای مندنیای من رویای تو، رویای تو دنیای منبا آنكه بیدارم ولی، در خواب میبینم تراشامی بیا در خواب من، ای خفته زیبای منای برق چشمان ترا، وای مهر دستان تراجایی نمیخواهم دگر، جز قلب آتشزای منگاهی ز هجرم میكشی، گاهی به وصلم میكشیای وصل تو تسكین من، ای هجر تو سودای منغیر از پریشان حالی موی پریشان توامفكر پریشانی مباد، اندر سر شیدای منآییم اگر روزی به بر، كی میشناسم پا ز سرمن بی سرو پای توام، ای خوب سر تا پای منای تب تویی، تابم تویی، ای خورد و ای خوابم توییتا دیده ام چشم ترا، ای نرگس شهلای منبا حسرت و رویای عشق، در آتش غمهای عشقمن تشنه صحرای عشق، ای عشق تو دریای منای آفتاب، ای ماه من، ای روز و شب همراه منای آسمان آبی ام، ای تاره شبهای منامشب اگر از تاره ها، پرسی تو احوال مراگویند یك یك قصه ها، از ناله و از نای من

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 15:10  توسط امیر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 15:10  توسط امیر  | 

هنوز هم به یاد چشمانت چشم به راهت نشسته ام و به این جاده ی بی انتها چشم دوخته ام
هنوز هم دل با بی قراری به من می گوید که تو خواهی آمد
هنوز هم این امید باطل مرا به زندگی وا می دارد که روزی دوباره نگاهت را خواهم دید
هنوز هم آخرین نگاهت را به خاطر دارم که چگونه در پیچ جاده از دیدگانم محو شد
هنوز هم به خاطر دارم لحظه های در آغوش کشیدنت را که شیرینیه لبانت را همچون نوش به کام من می ریختی
هنوز هم خاطراتت را به دیوار دل زده ام تا در حصار خاطراتت زندانی شوم چرا که پرنده ی بی بال و پر دل من عاشق قفس گشته است
هنوز هم آسمان هر شب شاهد غزل های غم انگیز دل من است
هنوز هم نسیم غصه ی تنهایی ام را به گوش درختان می خواند
هنوز هم کودک دل برای شنیدن لالایی هایت بی قراری می کند
هنوز هم قلب بی چاره با تمام وجود نامت را فریاد می زند
هنوز هم دست من در شعر هایش واژه ی دوستت دارم را تکرار می کند ... هنوز هم
سلامی به عشق
سلامی به انتظار
سلامی به باران چشمان یار
به بودن، نبودن، سکوت
به دشت تب آلوده بی قرار
*
کجایید خواب های پریشان من
که من ماندم و درد دوری یار
...
ندارم کنون جز شب و پنجره
برای رهایی رهی جز فرار
*
بیا باز کن پنجره های این خانه را
که شاید ببینم گهی سرو وگاهی چنار
*
و شاید بیاید از آن دورها
صدای خوش بلبلی یا که سار
*
کنون من همانم که روزی تو را
نشستم به پای وفا داری و انتظار
*
تو آن دور دست و من اینجا فقط
کنار دو خط شعر و یک شمع تار
*
نگفتی که آهم بگیرد تو را
تو ای نازنین دلبر و دلشکار
*
نگفتی که اشکم شود آتشی
بسوزاندم در شب تیره تار
*
نگفتی که دستی بیاید ز بام غرور
بچیند گل خنده های بهار
*
نترسیدی از خواب رویایی ام
نماند به جز نفرت و انزجار
*
نگفتی که آخر چه خواهد شود؟
فریبای تو در شب بی قرار
...
کجایید خواب های پریشان من؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 10:10  توسط امیر  | 

ای پریزاده عاشق تکیه کن برشانه من
در برم بنشین و بسپار گوش بر افسانه من
سالهای ناامیدی همنشینم بود و بگذشت
حال کز بوی خوش تو پر شده کاشانه من
پیش از این با هر نسیمی رو به سویی می دویدم
بی خبر بودم که می بود سینه تو خانه من
باز کن دستان و بگذار تا در آغوشت نشینم
رام کن این قلب وحشی، سرکش و دیوانه من
بازوانم را بگیر و بوسه هایت را رها کن
آتشی زن در وجود با هوس بیگانه من
مست گشتم تا چشیدم جرعه ای از بوسه هایت
همصدا شو تا بخوانیم نغمه مستانه من
در میان بازوانت کودکی گشتم به بازی
این چنین در بند کردی قدرت مردانه من
شعله ای داری که با آن خانه ام را می فروزی
دلبری دارم تو شمع و باز هم پروانه من
ای پریزاده عاشق، ای فریبنده معشوق

جسم و روحم هدیه تو دلبر یکدانه من

آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
مستانه سر به سینه مهتاب می گذاشت
با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت
چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شکفت گل تازه امید
کز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت
پیچید بوی زلف تو در باغ جان من
پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت
آنجا که می چکید ز چشم سیاه شب
بر گونه سپید سحر اشک واپسین
وز پرتو شراب شفق بر جبین روز
گل می شود مستی خندان آتشین
آنگاه که می شکفت گل زرد آفتاب
بر روی آبگینه دریاچه کبود
وز لرزه های بوسه پروانگان باد
می ریخت برگ و باز گل نوشکفته بود
آنجا که می غنود چمنزار سبزپوش
در بستر شکوفه زرین ‌آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
دامان کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب
آنجا که مهر کوه نشین مست و سرگران
بر می گرفت از ره شب دامن نگاه
در پرنیان نازک مهتاب می شکفت
نیلوفر شب از دل استخر شامگاه
آنجا که می چکید سرشک ستاره ها
بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوی شبنم لغزنده شهاب
مهتاب می کشید به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خیال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
چون سایه امید که دنبال آرزوست
دل نیز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! که در نگاه تو آن نشو خند مهر
چون کوکب سحر بدرخشید و جان سپرد
خاموش شد ستاره بخت سپید من
وز نوامید غم زده در سینه ام فسرد
برگشتم از تو هم که در آن چشم خودپسند
آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست
برگشتم و درون دل بی امید من
بر گور عشق گم شده یاد تو میگریست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 14:15  توسط امیر  | 

خیمه زده روی سرم دنیایی از غصه و غم

خنجری مونده رو گلوم تیری نشسته رو دلم

نذار که فریاد بزنم بغضمو آتیش بگیره

یه مرد تنها و غریب ز درد دوریت بمیره

بذار بمونه تو دلم صدای بارون چشام

بشکنه قلب خسته ام بمونه حسرت تو نگام

موندن تو یه نعمته واسه من و تنهاییام

هزار دفعه میپرسه دل برم یا باز پیشت بیام؟

قسم به اون حرمت عشق که شعله زد توی چشام

مونده هنوز نگاه من تو اون نگاه بیصدات

داد میزنم که عاشقم دنیا شده واسم قفس

این همه آلودگی پاکی نمونده تو نفس

میشنوی فریاد من و شکسته حرفام تو صدام

میشینه شبنم تو چشام خط میکشه رو گونه هام

دور چشام هزار دفعه یه خط قرمز کشیدم

اما یادم رفته بازم عشق و تو چشمات چشیدم

 میخوام بگم که عاشقم خط میکشم دور لبام

با اون صدای بی صدات هزار دفعه کردی صدام

از وقتی رفتنی شدی خزون شده فصل دلم

گفتی مسافرم عزیز باید بدون تو برم

خدا نیاره اون روز و بشکنه قلب عاشقی

نه نسترن نه مریمی واسه دلم شقایقی

خاطره ها فاصله شد بین تو قلب اسیر

یه دونه غم مونده تو دل گفته که تنهایی بمیر

می میرم و بخاطرت شعری ز موندن میزارم

بدون که بعد مردنم آرومم و غم ندارم

 

خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می بینم می ری و می بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدیم
داره رو دست ما می میره این عشق
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود

خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه مون رو دیده با

 

تو می ری با یکی دیگه که قدر تو رو نمی دونه
که رویات رو نمی فهمه ، نگاهت رو نمی خونه

به تو عادت کنه شاید ، یا شاید عاشقت باشه
ولی قلبش می تونه رو کسی غیر از تو هم واشه

تو رو اصلا نمی شناسه

براش فرقی نداری تو

تو رو اصلا نمی شناسه

براش فرقی نداری تو

جواب عشق رو چی می دی؟
جواب آرزوهات رو؟
جواب اون که بعد من ، می خواد عاشق بشه با تو
تو می ری با یکی دیگه ، که از چشات نمی ترسه
نمی دونه که این یعنی شروع مرگ ما هر سه

تو رو اصلا نمی شناسه

براش فرقی نداری تو

تو رو اصلا نمی شناسه

براش فرقی نداری تو

تو می ری با یکی دیگه که قدر تو رو نمی دونه
که رویات رو نمی فهمه ، نگاهت رو نمی خونه

به تو عادت کنه شاید ، یا شاید عاشقت باشه
ولی قلبش می تونه رو کسی غیر از تو هم باشه

تو رو اصلا نمی شناسه

براش فرقی نداری تو

تو رو اصلا نمی شناسه

براش فرقی نداری تو

جواب عشق رو چی می دی؟
جواب آرزوهات رو؟
جواب اون که بعد من ، می خواد عاشق بشه با تو

تو می ری با یکی دیگه ، که از چشات نمی ترسه
نمی دونه که این یعنی شروع مرگ ما هر سه

تو رو اصلا نمی شناسه

براش فرقی نداری تو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 18:30  توسط امیر  | 

اگر یادمان بود و باران گرفت نگاهی به احساس گلها كنیم

بگذار این راه راه من باشدو این جاده جاده ی من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك این ابر


بگذار تا بگریم بر تنهایی دستان بی رمق كویر
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاییزی


بگذار آرام گیرم در آغوش سیاه شب
بگذار نصیحت كنم گلبرگ های عاشق را


بگذار بگویم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمین


بگذار ابر ببارد بر گیسوان بید ، بی پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هایی از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر


بگذار احساس كنم پاكی شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكی دنیا به بزرگی زمین


بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شاید فردا زنده تر از امروز


بگذار زمین ناز كند ، باد فریاد كشد ، ابر درفراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرمای این شباما


چشمان تو همه چیز را از پس این پنجره ی
بخار گرفته از سپیدی غم می بیند


بگذار بفهمم این زجه از آن كیست كه درون را پاره می كند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ی خشكیده ی باغ


به كدامین گلبرگ خیره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بی روح


بگذار بدانم كجایی تا كه هر روز به شوق دیدنت به كنار بركه
خیره در زیبایی چشمانت غرق نشوم.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 18:28  توسط امیر  |