تبليغاتX
تیامی
لذتي که در عشق است در هوس نيست غمي که در عشق است در مرگ نيست دلي که در عشق است در سينه نيست اشکي که

 

تو
روزهای با شفقت از من یاد می کنی
فاصله ی ما هزاران کیلومتر است
به دنبال لبخند ناب تو هستم
چنین عمرک را می گذرانم
برای زیستن هنوز بهانه دارم
لبخند آن روز تو در باران و چشمان اشک آلود تو
من هنوز می توانم به فلبم که فرسوده است
فرمان بدهم که تو را دوست داشته باشد
به قلبم فرمان می دهم
میوه های زمستانی را برای تابستان
ذخیره کنند
تا تو در تابستان از راه برسی
از قلب بیمارم می خواهم
تا آمدن تو بتپد...

برای تو که همه ی زندگی من هستی

     قـصه مـن و توست

     قـصه ی با مـن و بی توست

     قـصه ی با تو و بی مـن

     من بازنده قصه های بی پایانم

     قـصه هایی که کسی شـاید آخـرش

     جایی نزدیک کــلاغ ها تسلیم شود

     قـصه شاید خودش را ببازد

     قـصه خودش را

     و صـورتـی شیرینش را

     بـــــی تــــو

    خــواهـد بــاخت !

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم، آره من قولی بهت دادم که تا تهش بمونم، تو ولی این روزا سرد شده نگاهت، راهزنا زدن به راهت.. اما من چی؟ من فقط یه کم شکستم، خوب نگام بکن، می بینی؟ من هنوز همون دیوونم..

ديگر در اين‌ دلها ، دلِ دريا شدن‌ کو؟
ديگر در اين‌ سرها ، سربي‌سر شدن‌ نيست‌
اين‌ تيغ باد و اين‌ جنون ‌، اين‌ گوي‌ و ميدان‌
ام‍ا گُلي‌ را غيرت‌ پرپر شدن‌ نيست‌
ساقي‌ ، همان‌ ساقي‌ است‌ ، ميخانه‌ همان‌ است‌
تنها دل‌ ما لايق‌ ساغر شدن‌ نيست
بارانتان‌ را از هواي‌ ما نگيريد
هر چند در ما حس‌ و حال‌ِ تر شدن‌ نيست


 كوتاه مي گويم سخن
فرصت ندارم
ترسم كه اشك حسرتم
بر گونه ايد


يـادتان اينجا بماند يادگار
نامتان در حرف دل شد ماندگار
امشـب اي ياران ، مـرا مهمان كنيد
چاره اي بـرسينـه ســوزان كـنيد
مســت مسـت بـاده نـابم كـنيد
از دعـا سيراب سيرابم كـنيد
گوشه اي افـتاده مست و باده نوش
درهمين دور و برا امشب خـموش

نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از اين ايده خود برخيزم
باز سايه بالای سرم باش عزيزم
مايه برکت چشمان ترم باش عزیزم

 

نوشته شده توسط امیر در ساعت 13:42 | لینک  | 

نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
کو حريفی کش سرمست که پيش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بیخبرت میبينم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتست مشو ايمن از او
اگر امروز نبردست که فردا ببرد
در خيال اين همه لعبت به هوس میبازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخور
سامری کيست که دست از يد بيضا ببرد
جام مينايی می سد ره تنگ دليست
منه از دست که سيل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمينگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه يار
خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد

                                                           حافظ

همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد     

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی


چه حکایت از فراغت که نداشتم ولیکن        

تو چو روی باز کردی ، در ماجرا ببستی
 

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به  

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

 
دل دردمند ما را که اسیر تو
ست یارا        

به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی

 
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا 

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
 

برو ای فقیه دانا به خدای بخش مارا        

تو که زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی

 
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری             

که چو قبلهایت باشد ، به از آن که خودپرستی

 
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد    

چه کنـــنـــد اگر زبونی نکنـــنـــد و زیردستی

 
گله از فراق یاران و جفای روزگاران            


نه طریق توست سعدی ، کم خویش گیر و رستی

                                                                                          سعدی

 

مینیاتور اثر استاد فرشچیان


نوشته شده توسط امیر در ساعت 19:14 | لینک  | 

نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
کو حريفی کش سرمست که پيش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بیخبرت میبينم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتست مشو ايمن از او
اگر امروز نبردست که فردا ببرد
در خيال اين همه لعبت به هوس میبازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخور
سامری کيست که دست از يد بيضا ببرد
جام مينايی می سد ره تنگ دليست
منه از دست که سيل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمينگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه يار
خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد

                                                           حافظ

همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد     

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی


چه حکایت از فراغت که نداشتم ولیکن        

تو چو روی باز کردی ، در ماجرا ببستی
 

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به  

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

 
دل دردمند ما را که اسیر تو
ست یارا        

به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی

 
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا 

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
 

برو ای فقیه دانا به خدای بخش مارا        

تو که زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی

 
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری             

که چو قبلهایت باشد ، به از آن که خودپرستی

 
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد    

چه کنـــنـــد اگر زبونی نکنـــنـــد و زیردستی

 
گله از فراق یاران و جفای روزگاران            


نه طریق توست سعدی ، کم خویش گیر و رستی

                                                                                          سعدی

 

مینیاتور اثر استاد فرشچیان


نوشته شده توسط امیر در ساعت 19:14 | لینک  | 

من به خوشنودی خود می نگرم

و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد؟

و به اینکه تو چرا با همه ی شوق مرا می خوانی

و به یک قهر مرا می رانی؟!

من به یکرنگی این آیینه ها مشکوکم

چون کلافی پر از گمراهی ... چون مترسک پر از ویرانی

مرا مثل یک هیچ نمایان کردند

من در اینجا نفسم تنگ شدست

بس که گردا گردم دیوار است

گر نبودی اینجا ... گر دلت با دل من ساده و یگرنگ نبود

بی گمان غصه مرا می دزدید

می سپردم به خزان ... در دو دستان توانای خزان می مردم

بی تو روح سر گردان است ... دلم در تپش و در شور است

با تو اما شادم ...

تو شبیه بادی ... من شبیه بادبادک

تا تو هستی .... هستم ...

بی تو اما ورقی کاغذ و هیچ ...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

استاد شهریار

خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."


                                       سهراب سپهری

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستی ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست


 

نوشته شده توسط امیر در ساعت 19:13 | لینک  | 

من به خوشنودی خود می نگرم

و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد؟

و به اینکه تو چرا با همه ی شوق مرا می خوانی

و به یک قهر مرا می رانی؟!

من به یکرنگی این آیینه ها مشکوکم

چون کلافی پر از گمراهی ... چون مترسک پر از ویرانی

مرا مثل یک هیچ نمایان کردند

من در اینجا نفسم تنگ شدست

بس که گردا گردم دیوار است

گر نبودی اینجا ... گر دلت با دل من ساده و یگرنگ نبود

بی گمان غصه مرا می دزدید

می سپردم به خزان ... در دو دستان توانای خزان می مردم

بی تو روح سر گردان است ... دلم در تپش و در شور است

با تو اما شادم ...

تو شبیه بادی ... من شبیه بادبادک

تا تو هستی .... هستم ...

بی تو اما ورقی کاغذ و هیچ ...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

استاد شهریار

خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."


                                       سهراب سپهری

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستی ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست


 

نوشته شده توسط امیر در ساعت 19:13 | لینک  | 

 من نباشم کی تو رؤیا ، موهاتو ناز می کنه ؟
 کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه ؟
 راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو
 کی میاد دونه دونه با حوصله باز می کنه ؟
 من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت ؟
 کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت ؟
من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو
می کنه بدرقه ی راه بلند سفرت ؟
 من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده ؟
کی به فریادت با حس عاشقی جواب می ده ؟
 راس بگو به غیر من کدوم دیوونه ای میاد
 واسه هر اشاره کردنت دو تا کتاب می ده ؟
 من نباشم کی میاد با خواهش و با التماس
 با یه عالم گل ارکیده و کلی گل یاس
 منت چشماتو می کشه فقط به این امید
 که بهش بگی برو ، شعرای تو پر از خطاس
من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره ؟
 کی میاد دنبال تو تو رو تا خورشید می بره ؟
من نباشم کی میگه همیشه حقا با توه ؟
 واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره
 من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت ؟
 کی می خواد تو رو مث من تو تموم زندگیت ؟
 من نباشم کی با چشمای تو سازشش می شه ؟
 با تموم مهربونی و غم و دیوونگیت
من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه ؟
 تو تو هر هوایی باشی ،‌ باز تو دنیات می مونه ؟
 من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم ؟
اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه
 من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو ؟
 با رقیب گشتنا و اذیت و آزار تو رو
 تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم
 کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو ؟
من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی ؟
کی میاد سراغ رؤیات تو شبای مهتابی ؟
 من نباشم کی بیداره تا تو خوابت ببره ؟
 کی قایم می شه لای ابرا که راحت بتابی ؟
 من نباشم کی کلافت می کنه با سوالاش ؟
کی تو رو بهم می ریزه ، با بیان خیالاش ؟
 ولی بی انصافیه ،اینم بگم ، من نباشم
 کی تو نامه جای اسمت ماهو می ذاره بالاش ؟
 من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟
 کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه ؟
 من نمی گم تو بگو که کی زمون قهر تو
 همه ی مردم دنیا رو سیاپوش می کنه ؟
 من نباشم کی تو رؤیا درو روت وا می کنه ؟
 هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه
واسه ی من افتخاره ، نگی منت می ذاره
ولی که اندازه ی من ، زیبا ‌زیبا می کنه ؟
من نباشم کی به مرغ عشق تو دونه می ده ؟
 کی به طاووس قشنگ آرزوت لونه می ده ؟
 کی به اون سری که توش عشق یه آدم دیگس
 با نهایت جنون و عاشقی شونه می ده ؟
 من نباشم کی واست حرفای رنگی می زنه ؟
 دیگه کی حرف چش به اون قشنگی می زنه ؟
 کی میاد به جای طرحای قدیمی و زیاد
روی نامه طرح برگ توت فرنگی می زنه ؟
 من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه ؟
 هر چی برگردونی رو تو ، باز تو رو صدا کنه
 کیه که بدونه دیشب با رقیبش بودی و
 انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟
 من نباشم می دونم تو استراحت می کنی
 اولش ساده به این نبودن عادت می کنی
 اما وقتی فهمیدی راس راسی عاشقت بودم
 نمی گی اما یه کم ، احساس غربت می کنی
 من نباشم اگه حس کردی یه کم غریب شدی
 از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی
 بنویس رو کاغذ و بده دس باد بیاره
 بنویس فقط تویی ، چون دیگه بی رقیب شدی
 من میام گذشته رو می دم دس آب روون
 بعدشم با التماس بهت می گم دیگه بمون
اگه پای کسی تو زندگی ما وا نشه
می تونیم با هم بریم تا هفت تا شهر آسمون
 من نباشم یه روز امتحان کن و بگو چی شد
 اگه امتحان می کردی تو ، چه قد چیزا می شد
 بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مث من
 نشونم بده بگو شاگرد اولت کی شد ؟
 من نباشم می دنم فکر می کنی خود خواهیه
 ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه
 هیچ کسی نمی تونه انقد دوست داشته باشه
 عشق من یه عشق آسمونی و الهیه
من نباشم ولی نه ،‌ باید خودت بگی بیا
 تو باید فرقی بذاری میون عاشقیا
 دیگه ما تو عصرمون لیلی و مجنون نداریم
قلبامون سنگی شدن ،‌ رنگ دلامونم سیا
 من نباشم به خدا قدر تو رو نمی دونن
 دوس دارن باهات بسازن و لیکن نمی تونن
 من می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون
 اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن

                                                                                      مریم حیدرزاده

شب رفتنت عزیزم,هرگز از یادم نمیره
واسه هرکسی که میگم قصه شو , آتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی
گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی

شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره ی اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن
قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست
دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت
من تا میخواستم ببارم هرکسی میدید نمیذاشت

شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت
اون که واسه م همه چی بود , آره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی
یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
آشنا ها برای زخم وا شده م مرهم آوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد
قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد

شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید

شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد
فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد

شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن
این همه آدم چرا من , پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن

شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت
هیچ زمون روشن نمیشه واسه ی کسی چراغت

شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر
روی شیشه مون نوشتم می مونم به پات مسافر

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

 

مریم حیدرزاده 

من به آئينه حسادت كردم !
به همان يك نگه خسته تو
و به او
كه تو را در دل خود خواهد ديد
و به بوي گل سرخ
آن هنگام كه تو مي بوييش
و به زلفان خم اندر خم تو
كه سر انگشت تو را
به كمين بنشسته است
و به پيراهن تو
كه تو را اين همه
در بر دارد
و به اين يك نم اشك
كه يقين مي دانم
گونه ات مي بوسد
يا به يك آستيني
كه عرق از سر پيشاني تو بردارد
يا قلم
كه به دستان تو خواهد رقصيد
يا به كاغذ
كه ز تو گيرد رنگ
من به نسيمي كه ز تو شاد شود
يا به آبي كه تو را مي نوشد
يا به نوري كه روشن شود از پرتو تو
به آفتاب
به زمين
من به هر كوي كه گم كرد تورا
من به دل نيز حسادت كردم
كه تو را دارد دوست !
من . . .
من
به آئينه حسادت كردم !

 

نوشته شده توسط امیر در ساعت 19:11 | لینک  | 

هل عندك شك أنك أحلى وأغلى امرأة فی الدنیا
آیا به حرفم شک می کنی وقتی می گویم که تو زیباترین و باارزش ترین زن دنیا هستی
هل عندك شك
آیا به این شک داری
وأهم امرأة فی دنیا
و  هم چنین مهم ترین زن دنیا
هل عندك شك
آیا به حرفم شک داری

هل عندك شك أن دخولك فی قلبی
آیا به این شک داری که ورود تو به قلب من
هو أعظم یوم بالتاریخ وأجمل خبر فی الدنیا
باشکوه ترین روز و بهترین خبر در تاریخ تمام جهان بود

هل عندك شك أنك عمری وحیاتی
آیا به این شک داری که تو وجود وتمام زندگی من هستی
وبأنی من عینیك سرقت النار
و من از چشمان تو آتش عشق را دزدیدم
 وقمت بأخطر ثوراتی
و حاضر شدم که برای به دست آوردنت خطرناک ترین کارها را انجام بدهم

أیتها الوردة والریحانة والیاقوتة والسلطانة والشعبیة والشرعیة بین جمیع الملكات
ای گل وبوی خوش و یاقوت و ملکه و قانون زندگی و خوبی در بین تمام ملکه های جهان

یا قمرًَا یطلع كل مساءٍ من نافذة الكلمات
ای ماه من که هر غروب از لابه لای کلمه هایم متولد می شوی
یا آخر وطن أولد فیه وأدفن فیه وأنشر فیه كتاباتی
تو آخرین سرزمینی هستی که من قبرم را در آنجا بنا خواهم کرد و در آنجا مدفون خواهم شد و تمام کتاب های عشقم را در آنجا منتشر خواهم کرد

غالیتی أنتی غالیتی
تو تنها خواستنی من هستی
 لا أدری كیف رمانی الموج على قدمیكِ
نمی دانم که چگونه توسط امواج دریا بر روی قدمهای تو افتادم
لا أدری كیف مشیتی إلی
نمی دانم چگونه به سمت من آمدی
 وكیف مشیت إلیك
و چگونه به تو نزدیک شدم

دافئة أنتی كلیلة حب
تو همچون شبهای عاشقانه  گرم و پر حرارت هستی
 
من یوم طرقت الباب علی ابتدأ العمر
از روزیکه بر در خانه ام کوبیدی من دوباره متولد شدم

كم صار رقیقًا قلبی حین تعلم بین یدیك
هنگامیکه در بین دستان تو بودم قلبم پراحساس ترین کلمه ها را آموخت
كم كان كبیرًا حظی حین عثرت یا عمری علیك
چه قدر من خوشبخت بودم که توانستم تو را به دست بیاورم

یا نارًا تحتاج كیانی
تو آتش عشقی هستی که وجود من به آن احتیاج دارم
 یا فرحًا یطرد أحزانی
تو شادی من هستی که باعث فراموشی تمامی غم ها می گردد
یا جسد یقطع مثل السیف ویضرب مثل البركان
تو آن وجودی هستی که من را همچون شمشیر قطعه قطعه می کند و همچون آتفشان باعث شعله ورشدن احساساتم می گردد
یا وجهًا یعبق مثل حقول الورد
صورت تو همچون گلزاری من را از بوی خوش گلها سرمست می کند
ویركض نحوی كحصان
 وهمچون اسب سفید بالداری به طرف من می آید

 قولی قولی قولی قولی لی
 بگو بگو بگو به من بگو
كیف سأنقذ نفسی من أشواقی وأحزانی
چگونه می توانم خود را ازاشتیاق و عذاب این عشق نجات بدهم
قولی لی ماذا أفعل فیكی أنا فی حالة إدمان
به من بگو چه کاری می توانم برای دور شدن از تو انجام بدهم در حالیکه من به این عشق اعتیاد پیدا کردم
قولی لی ما الحل
به من بگو چاره کارچیست
فأشواقی وصلت لحدود الهذیان
اشتیاق و هیجان من به این عشق به مرز دیوانگی و هذیان رسیده است

قاتلتی ترقص حافیة القدمین بمدخل شریانی
قاتل احساساتم پابرهنه در بین رگهایم به رقص در می آید
من أین أتیت وكیف أتیت و
تو ازکجا و چطور به سراغ من آمدی
كیف عصفت بوجدانی
و چگونه هستی من را نابود کردی


نوشته شده توسط امیر در ساعت 16:29 | لینک  | 

به ياد يگانه صداي ايـــــل

سلام مُـو به کُـوگِ بخـتیاری                   نشونِ شـور و عشـق و بیـقراری

سلام مُو به تو مُـرغ خوش آواز               که ایخونی سی کُوگ و چشمه تاراز

چه طوری تا دَمِ روز مُو کُنُم خَو               زَمُـونی کـه اِخـونه سیم بَر اَفـتَو

زَمُونـی کـه اِخُـونه آستـاره                          دِلُـم لیـوه اِبـوئه هَم باز دُوواره

سلام مُـو به اُو اشـک رَوُونِت                       به اُو سُـوزی که داره مال کَنُونِت

بگو ای گُل تو زیتَر پاتـِه وُردار                   به گـوش مُو رسیده بُونگِ هِیـجار

سلام مُـو به مُرغ مینه حَوشِت                     به دلـدارت هَـمُو مِینا بِنَوشِت

تیـام ز داغ مَرگت غـرق خینه                      به دل تَش وَستـه آروم نی نشـینه

سی چه ردی ز پیش تَـشِ تُنگِت                    سفـر کردی رِوی تِی هُمـدُرُنگِت

سفر کـردی ز پیش تـَشِ چاله                       کـه تِی یـارت بِخُـونی دی بَـلاله

بِیَـو که کس به دل نیگِرِه جاته                      زِ نُو هَـم دِر بده سیـم قَهـقَهـاته

مُو بـاوَر نیکُـنم تِیـمُون نِمونی                      تـو وا سیـمُون زِ نُو شعری بخونی

تو ای کُـوگِ غَـزلخونِ بهـاری                     سـرودی تازه بیـار سی بخـتیاری

بگـو سیـم قـصه دَر به دَریتـه                      بِخُـون درد و غــم بَرزِگَـریته

بگـو تا اِزَنه بـارونِ شُـر شُـر                       دل تو زِ غـم کی اِبوئه پُـر

به یادت ایـکشم آهی ز سیـنه                     که نیـخُونی دی کَـوگ نازنیـنه

تو تـا کِـردی زِ میـنه مال پرواز                  دیه نیـخونه سیمون کُـوگِ تـاراز

تـو رَدی روز آستـاره سیـاهه                       به قـرآن چی تو خواننـده نیاهه

دل تو پاکه مثل چشـمه کوهرنگ                صفا ایدی به چهارلنگ وبه هفت لنگ

به آخـر وِیـد زَمُونِ اشک و آهت                 سفـر کردی خدا پشـت و پنـاهت

 

هنوز هر پير و جوان در پهناي دل دشت و كوه‌،‌در سرخ و سياه‌ هر نقش چو خاو گليم‌،‌زمزمه شعر و صدايي را به ياد مي آورد كه روزي سواري از بلندا آواز داده بود.شعر و موسيقي ايل با بيت خواني آ بهمن علاءالدين ادامه يافت و آثاري چون مال كنون در ايل بختياري را در يادها ماندگار كرد.

آ بهمن علاءالدين غرور و عظمت روح كوهستان‌‌،‌همزيستي كنار ايل و غربت تنهايي خود را آميخته با فرهنگ زادگاه اما براي همه انسانها سرود‌،‌صدايش را به باد سپرد و رفت .

هنوز اگر ماه بدر كامل باشد و سپيدار‌، سايه‌اي در كوهپايه‌، مي تواني

او را در بلنداي زاگرس ببيني كه چشم بر آتش دارد و ميخواند:

                 

        چــه خووه شــو مهي پا تش تنگی

                                   

                                          تا خروسخون گپ زني وا همدرنگي

 

 

تاراز چطو ليز ايبرت كوگت نخونه                    

تا كي نوا ، ديلق بگره اي زمونه

آستاره ها هر شو به مندير صداس

افتو كه دهره وايك ايگرن بهونه

هر چن که البرز و دماوندم عزيزن

ايگون كه بهمن شا پياي هردومونه

وا ايهمه لالي‌، ولات و زادگاسه

مر جا نبي سيس ايچو، يا بي حونمونه

كي زهرس داره كه تي منگشت و زرده

از رسم او چو هشتنس حرفي برونه

وا مالكنون فرزي يهو ليكي وريستا

تينا صداس منده و جا حونه وه حونه

كاري كه بهمن كرده سي آواز ايلس

كس هه كه عاشق بو اما قدرس ندونه

خونا گرو آستاره و ورچي ز بيتا

از لا و لا هرچي كه رهد بي ز ميونه

بهمن حلالم كن‌، ز بيتاي خوموني

گدم اما كي داره چي شعرت نشونه

عهدي كه بستم وس وفا كردم شيرينم

وختي كه نيدي كي تره چي تو بخونه

به یاد کوگ تاراز

 صبر بسيــار ببايد پــدر پيــر فلك را

          

                تا دگر مادر گيتي چو تو فرزند بزايد

 

كاش مي ماندي تا مردمان مال در چاله ها آتش تنكي به پا مي كردند و در كنار هم مي نشستند و زمزمه مي كردند داستان عشق عبده ممد للري ، ايستادگي ابوالقاسم خان ، و دلاورمردي آ عليداد و شيرعلي مردون را

 

جرم برا كه نيخوني صدا ايل

 

دلم تنگه صداته خان پيا ايل

 

مو چي كوگ بهاري بيقرارم

 

به شو آستاره ها نه ايشمارم

 

مو چي تاراز و كوگس به غمونم

 

اسير مال و ايل و مالكنونم

 

بقربون گل مينا بنوشت

 

اسيرم كرده مرغ منه هوشت

 

تو كه رهدي و هشتيمون خومون تك

 

حالا مالا جم آبيدن كل يك

 

بياين تا كوك كنيم ساز چپينه

 

هم حالو زال و هم برزگرينه

 

لواس شادنه از تن دراريم

 

بجا قيقاچ بيو شيون دراريم

 

نوشته شده توسط امیر در ساعت 19:8 | لینک  | 

ای خدا بس که رخته دیه خین منه جیرم


حرف مردوم دی بسومه ای خدا نترم

 

ای خدا زندیی دیه از زهر مار بتره

 


تینای چی تش برنو وی دی بسرم

 

حالمومه کس ده نی دونه

 


 حرفومه کس ده نی خونه

 

چه کردوم واخوم ایطو سردر گوم

 

دو پا وه بندوم دله پر در دوم اوی رسوا

 


اخدا یار سر به هوا کرده ترکه مونه

 

ایگون تی هرکس و ناکس حرفومه ایزنه

 

ای خدا خوت یه رهمی بکن وای دله تینا

 

کی ایبو روشنا بکنی شووه تاره مونه

 

جونیم از تیم ولا وبی


 
وه پیری ده مبتلا اوبی

 

پتی دونیدم خیری ندیدم وای دنیا


 
سرت حرف خردم خوشیت وا مردم اوی رسوا

کاش یارم ره منه کارش نبی         ای همه پابند دلدارش نبی

کاش که آه دلش کورم بکه              تا دلم در فکر آزارش نبی

کاش که صد انجه اووی ای دلم       ای همه بیرحم با یارش نبی

کاش یارم تش بنا وم و بره           تا دلم ایقد بدهکارش نبی

کاش ایمردم که مردم هی بگون     ای خطاکار لایق یارش نبی

دانلود دیکلمه کاش

دانلود ای خدا

دانلود دونم و داغ کارلت.. 

دانلود گویل شیرم خدا یارتون

دانلود حرف مردم

دانلود شاهنامه

دانلود یار یار جدید

 

بی بی مریم بختیاری دختر حسینقلی خان ایلخانی، خواهر علیقلی خان سردار اسعد و همسر ضرغام السلطنه بختیاری از زنان مبارز عصر مشروطیت است. او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر بود که به طرفداری از آزادیخواهان برخاست و در این راه از هیچ چیز دریغ نورزید. وی به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه خواهان می پرداخت. سردار بی بی مریم بختیاری، یکی از مشوقین اصلی سردار اسعد بختیاری جهت فتح تهران محسوب می شد. وی طی نامه ها و تلگراف های مختلف بین سران ایل و سخنرانی های مهیج  و گیرا، افراد ایل را جهت مبارزه با استبداد صغیر (استبداد محمدعلی شاهی) آماده می کرد و به عنوان یکی از شخصیت های ضداستعماری و استبدادی عصر قاجار مطرح بوده است. 

سردار مریم بختیاری قبل از فتح تهران مخفیانه با عده ای سوار وارد تهران شده ودر خانه پدری حسین ثقفی منزل کرد و به مجرد حمله ای سردار اسعد به تهران، پشت بام خانه را که مشرف به میدان بهارستان بود سنگربندی نمود و با عده ای سوار بختیاری، از پشت سر با قزاق ها مشغول جنگ شد. او حتی خود شخصا تفنگ به دست گرفت و با قزاقان جنگید. نقش او در فتح تهران، میزان محبوبیتش را در ایل افزایش داد و طرفداران بسیاری یافت به طوری که به لقب سرداری مفتخر شد.1

سردار مریم بختیاری در جنگ جهانی اول با وجود آنکه ایل بختیاری از انگلیس ها حمایت می کرد به مخالفت با انگلیس ها پرداخت و با عده ای از تفنگچیان و سرداران خود جانب متحدین را گرفت. او پاره ای از خوانین جزء بختیاری چون خوانین پشتکوه را با خود یار ساخت و در یورش های مداوم خود به انگلیس ها صدماتی وارد ساخت به طوری که پلیس جنوب مبارزات دائمی و پیگیری را با او شروع کرد. او از سربازان و افسران آلمانی و سرکوب و قلع و قمع راهزنان کهگیلویه و کنترل خوانین کوچک استفاده نمود.2 

قدرت سردار مریم در منطقه به حدی بود که روس ها به هنگام فتح اصفهان خصمانه به منزل او تاختند و اثاثیه او را به یغما بردند و کلیه اموال و املاک او را در اصفهان مصادره کردند.3 

رشادت و دلاوری این زن بختیاری به حدی بود که آوازه شهرت و آزادگیش در سرتاسر میهن پیچید و منزل او مأمن و پناهگاه بسیاری از آزادیخواهان عصر مشروطه شد به طوری که هنگام فتح اصفهان توسط روس ها (در جنگ جهانی اول)؛ فن کاردف، شارژ دافر سابق آلمان به خانه سردار مریم بختیاری پناه برد و مدت سه ماه و نیم در پناه او بود تا اینکه پس از شکست بختیاری ها از روس ها و کشته شدن 58 نفر راهی کرمانشاه شد و از آنجا به برلن رفت. به پاس حمایت های سرسختانه بی بی مریم از فن کاردف، امپراطور آلمان، کمان تمثال میناکاری و الماس نشان و همچنین صلیب آهنین خود را که مهمترین نشان دولت آلمان بود، برای او فرستاد و او تنها زنی بود که در دنیا توانست به دریافت این نشان نائل آید.4  

جریان مبارزات سردار مریم بختیاری با انگلیس ها در طی قرارداد 1919 و کودتای 1299 همچنان ادامه یافت به طوری که دکتر محمد مصدق حاکم فارس در زمان کودتای 1299 پس از مخالفت و عزل از اصفهان راهی بختیاری شد و مدتها مهمان سردار مریم بود. 

سردار مریم بختیاری در سال 1316هـ. ش سه سال پس از شهادت فرزندش علی مردان خان در اصفهان به دستور رضاشاه، زندگی را بدرود گفت.5 

1- ابوالفتح اوژن بختیاری، تاریخ بختیاری (تهران، بی نا، 1345) ص 219

2- رالف گارثویث، بختیاری در آئینه تاریخ ترجمه مهراب امیری (تهران، سهند، 1345) ص 228-227

3- نورالله دانشور علوی، جنبش وطن پرستان اصفهان و بختیاری (تهران، آنزان، 1377) ص 179

4- سپهر. عبدالحسین: ایران در جنگ بزرگ (تهران، بانک ملی، 1336) ص308-304

5- بختیاری، مریم: خاطرات سردار مریم بختیاری از کودکی تا آغاز انقلاب مشروطه (تهران، آنزان، 1382) ص21                       

نوشته شده توسط امیر در ساعت 13:43 | لینک  | 

لالالالا گل پونه . . .  بابات رفته دلم خونه . . .
 
بابات امشب نمی آید . . .  گرفتن بردنش شاید
 
بخواب آروم چراغ من . . . گل شب بوی باغ من . . .
 
بابات شب رفته از خونه . . . که خورشیدو بجونبونه

 
لالالالا گل انجیر . . . بابات داره به پاش زنجیر . . .
 
به پاش زنجیره صد خروار . . . چشاش خواب و دلش بیدار
 
بخواب آروم گل خورشید . . . بابات حال تو رو پرسید . . .
 
بهش گفتم که شری تو . . . پی اون رو میگیری تو

 
 
لالالالا گل امید . . .  باباتو برده اند تبعید . . .
 
دلی مانند کوه داره . . . بچه ش صدها عمو داره
 
بخواب فردا سحر میشه . . . شب از عالم به در میشه . . .
 
بابات خونه میاد خندون . . .

 
 
لالالالا گل آهن . . . باباتو دشمنا کشتن . . .
 
نشون دشمنا اونه . . .  دساشون غرق در خونه
 
بخواب آروم توی بستر . . . مث آتیش تو خاکستر . . .
 
که فردا شعله ور میشی . . . تو خونخواه پدر میشی

 
 
لالالالا گل کینه . . . زمین از کشته رنگینه . . .
 
زمین رنگین نمی مونه . . . دلت پرکین نمی مونه
 
بخواب اعیون عزاداره . . . که اعیون دختری داره . . .
 
عروس من میشه دختر . . . جهون ایمن میشه یکسر
 
 
 
جهون ایمن میشه یکسر
 
 
جهون ایمن میشه یکسر
نوشته شده توسط امیر در ساعت 10:19 | لینک  |